بهار رفت و تو رفتیو هرچه بود گذشت...
بهار رفت و تو رفتیو هرچه بود گذشت...
بهاررفت تو رفتی وهر چه بود گذشت
حالا من موندم و یه رمان مشکی....حالا دیگه من هیچ رویایی ندارم...فقط منتظرم که زودتر بمیرم...خدایا منو ببر راحت شم...دیگه خسته شدم...کمکم کنین من باید برم؟اگه رفتم میدم وب رو یه نفر یگه بنویسه...شاید بدون خدافظی رفتم...من یه عاشقم...یه عشقه یه طرفه...نمیدونین لحظه به لحظه زندگیم با ارزوی مرگ میگذره...ترخدا کمکم کنین راهو اشتباه نرم...سرنوشت چه بود که با خطه بدش این را برایم نوشت.... i think suicide is better than life...oh help me...my love...my heart is rending...my heartbeat stoped...oh...god say goodbye...
سینا ترخدا بس کن و واقعیت رو بگو....خاهش میکنم ترخدا دیگه از اشک ریختن خسته شدم...دیگه میخام واقعیت رو بدونم...قلبم رو شکوندی میخام ببخشمت اما واقعیت رو بگو...واقعا گوشیتو گرفتن یا خاموش کردی؟؟؟میدونی من دارم چه عذابی میکشم؟؟؟شبا خابم نمیبره...درسم که...ترخدا اینکارو نکن...فقط حقیقت رو بگو...
اونایی که کامنت میذارن لطفا ادرس وبهاشونم بنویسن!