حالا فهمیدم ون یه دروغ گو بود...تا تونست بهم دروغ گف...واقعا خیی سنگدله...ولی م هنوزم دوسش دارم...نمیدونید دیشب خونه ی ما چه خبر بود...مامان بابام گوشیمو گرفتن...سینا هم انقد دروغ گفت که....خدایا چطور میخای ببخشیش حالا من موندم با یه قلبه شکسته...احساس میکنم خورد شدم...دیشب انقدر حالم به خاطر حرفاش بد شد که دیگه بهم سرم زدن و ...ولی با همه ی اینا ای کاش ته دلش یه ذره منو دوس داشت...اون موقع من میبخشیدمش...اما اون حتی حال منو نمیپرسه...نمیدونه چه حال بدی دارم...مریض شدم خیلی بد...اشتهامو حتی از دست دادم شدم عین یه لیلی...یه مجنون...یه عاشق شکست خورده...خدایا سینا کجاست.................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا بهش بگم دوسش دارم.....